سفارش تبلیغ
جنبش وبلاگی دفاع از مقدسات
صدای راوی
دشمن ترینِ بندگان نزد خداوند ـ عزّوجلّ ـ، کسی است که نسبت به خانواده اش بخل ورزد . [رسول خدا صلی الله علیه و آله]
 

دوشنبه 15 شهریور 89 , ساعت 4:17 صبح
به نام خداوند دستان گزار
دیر وقت بود و تو هنوز نخوابیده بودی و بی هیچ توشه ای راهی گورستان بودی و نمی خواستی هیچ کس ببیندت و حوصله نداشتی حتی خودت را در آینه ببینی. این بود که ژولیده و سراسیمه از ده بیرون زدی و من زاغ سیاهت را چوب می زدم. بهتر بگویم من زاغت را می زدم. اوضاعت واقعا چندش آور بود. بهتر بگویم خیلی زاغارت شده بودی. نمی خواستم بیشتر از این حالت گرفته شود. سرازیر که شدی از تپه و بالا آمدی از دیوار گورستان، دیدمت که داری لخت می شوی. رویم را برگرداندم تا عورتت را نبینم، ولی دیدم. دیگران هم دیده بودند. می ترسم الآن هم که سپیده دارد می زند، مردم سر برسند و لاشة گندیده ات را لخت و عور ببینند. آره بهتر است همین آشغال ها را بریزم رویت تا لا اقل دیگر چشمهام به تو نیفتد.
می روم نکند مردم سر برسند و من را باعث بانی آن بدانند. اما بگذار ببینم نکند آنها دارند می آیند سراغ من؟ یعنی با من چه کار دارند؟ خدایا من از دست این دیوان سیاه رو که قیافه های زشت و کریهی دارند متنفرم. خدایا مبادا من را به آنها واگذار کنی؟ خدایا تو خود هرچه می خواهی کیفرم کن ولی فقط به دست خودت نه به دستان اینان!
می روم بالاتر و یقین پیدا می کنم که دیگر دستم حتا به تو هم نمی رسد.
فاتحه ای برایت می خوانم و بی آنکه ببینندم، از گورستان دور می شوم و منتظر می مانم تا ببرندم.
تو همچنان ساکنی و بوی تعفنت دست های مردم را بر دهانشان بالا برده و دهانشان را به نفرین تو آغشته است.
اینجا دیگر کسی از تو نمی گوید، جز من که داستانت را باز می گویم و حیف می خورم بر آن هنگام که با هم شروع کردیم و نفهمیدیم چطور کار به اینجا رسید.

سه شنبه 8 دی 88 , ساعت 3:54 صبح

به‏نام خداوند خوبی و مهر


خیلی وقت بود که می‏خواستم بروم. بالاخره رفتم و نشستیم و داستان خواندیم و با هم شدیم و در خانه نماندیم.


از پله‏ها بالا رفتم. سید‏مهدی بعد از من آمد. حیدری نشسته نبود. شاید داشت کتاب‏هاش را مرتب می‏کرد. بعد که نشستیم سید‏مهدی آمد. نه هنوز ننشسته بودیم. هر سه با هم نشستیم. همیشه که اینطوری پیش نمی‏آید که با هم بنشینیم. اصلا هیچ وقت این‏طور نمی‏شود. حالا که یک‏بار معلوم نیست چطور شده دیگر می‏خواهم با هم بنشینیم. صندلی که زیاد نبود. سه - جهار تا ولی خوب همان‏ها که بود خیلی راحت و نشستنی بود. سید داستانس را خواند و من هم گوش کردم. قبلا هم می‏خواند ولی این یکی خیلی بهتر شده بود. همه‏اش می‏خواند و من نمی‏خواندم و فقط نقد می‏کردم و نقل می‏گفتم. خوب شده بود، داستانش را می‏گویم. به نظر من که خوب از آب درآمده بود.


بعدا هم همه‏اش از این و آن نگفتیم، وقتی پایین آمدیم از پله‏ها و با هم رفتیم داخل دسته‏ها و از درازای خیابان چهارمردان بالا آمدیم. سیگارش را روشن کرده بود. من نکشیدم. خیلی وقت بود نمی‏کشیدم. نشانم داد ولی بازهم از همان داستان و داستان نویسی گفتیم و نه چیزی دیگر و رفتیم تا سر خیابان. جایی که دسته‏ها بالا می‏آمدند تا از سرهای بر نیزه رفته روایت کنند و ما نتوانیم دیگر داستان بگوییم و راه خود رابگیریم و برویم تا ازهم جدا شویم، در این اندیشه که راستی چگونه آن نیزه‏ها با سرها بالا رفته‏اند؟ برنگشتیم و نگاه نکردیم و هر‏‏کداممان راه خودش را گرفت و رفت تا از هم دور افتادیم.


از پله‏ها که بالا رفته بودیم قرارمان این نبود و به حیدری هم چیزی نگفته بودیم. نمی‏شد چیزی را پیش‏بینی کرد. از کجا می‏دانستیم که سرها چگونه بالای نیزه رفته و اصلا روایت درست این بالارفتن چه بوده و ما که از خیابان بالا رفتیم هم ندیدیم که سری بالای نیزه رفته باشد.


برگشتم و سید را ندیدم. ندیدم از کدام طرف رفت! قرارمان این بود که اینجا همدیگر را ببینیم. جلوی این دسته‏های روایتگر که هر کدام چیزی می‏گویند و روایتگرانشان چیزی را روایت می‏کنند که ندیده‏اند و معلوم نیست چطور به آن اعتقاد پیدا کرده‏ند! جلوی این دسته‏ها قرار بود ببینیم همدیگر را و روایت درست را از زبان کس دیگری بشنویم.



لیست کل یادداشت های این وبلاگ